حالا که از رفتن ناگزیری.. حالا که برای رفتن٬ دوباره٬ عقربه های ساعت را بهانه می کنی.. حالا که بر رفتن اینهمه اصرار داری...باشد...برو.. اما یادت باشد که من اینجا چشم به راه تو خواهم ماند و برای دوباره آمدنت تمام جاده ها را از غبارخستگی پاک خواهم کرد. من...برای دوباره دیدنت٬هوا را از اکسیژن ناب محبت پر خواهم کرد وچشم انتظار آن زمان خواهم ماند که شاید باری دیگر٬در کنار هم زندگی را عمیقا نفس بکشیم.
+ نوشته شده در 87/11/02ساعت 22:44 توسط شیوا |