شاید شبی از شبها٬شبی که باران امان از دل آسمان بریده باشد٬ شبی که مهتاب هم از این همه تنهاییم رخ بر کشیده باشد٬ بیایی... شاید بیایی و ببینی٬ببینی نه مرا...ببینی اشک را٬باران را٬ تپش ستاره های پشت ابر را... اگر می دانستی که در فراقت٬چه بارانها بارید به خاطر دل من آسمان چه رعد ها سر داد به فریاد من٬ و چه نورها به تاریکی تبدیل شد از سکوت من٬اینقدر تنهایم نمی گذاشتی. من منتظرم...سالهاست منتظرم.
+ نوشته شده در 87/09/08ساعت 7:52 توسط شیوا |