آی عقل! با من چه می کنی؟ملامت این دل زار تا کی می کنی؟ آی عقل! من تنها یک بار سرپیچی ِفرمانت کردم.تنها یک بار اشارت دل را بر تو برتری دادم. آن یک بار هم نه اینکه حکم تو را کامل به کناری نهاده باشم٬نه!تو خود می دانی که قصدم تنها این بود که خود باشم٬همین که هستم٬ساده و صادق.می دانم٬آری... هرچه می کشم از سادگی است و هر چه دارم از صداقت. اما چه کنم که این دو آمیخته به هم در وجودم رخنه کرده و جداییش نتوانم. حال تو هم به خاطر این یک اشارت اینقدر سرزنشم مکن٬باور کن تاب تحملم نیست. اینقدَر بر رخ دل پشت مکن٬شرط انصاف بر وجود بیدل شده ام نیست. آی عقل! امید داشته باش برفرداهایی که در پیش است٬بر آوایی که از دور آرامِ روح است و بر خدا خدایی که همیشه حامی من٬تو و دل بوده و هست. خدایی که یقین دارم٬هدیه ای دیگر برایمان تدارک دیده است. انتظار اما می دانم٬کمی سخت است. پ.ن:از نظر من دل٬احساس نیست. پ.ن.۲:پست قبلی که مشاهده می کنید به اشتباه اینجا ثبت شده٬تا اطلاع از چرایی و چگونگی آن در همین پست برایم یادگاری بگذارید.سپاس
+ نوشته شده در 88/06/13ساعت 12:13 توسط شیوا |
عقل و احساس هر دو سکوت اختیار کرده اند یا قهرند یا توافق کرده اند شاید هم آتش بسی کوتاه مدت باشد. نمی دانم٬ با من هماهنگ نکرده اند. پ.ن.۱: زیبا تو که می دانی هوای حوصله ابریست...آغاز کن مرا... پ.ن.۲: زیبا باران را نشانم دادی رویش را اما ... پ.ن.۳:دوستان اگردر قاب یادتان یادگاری شدم از دعای خیرتان بی نصیبم مگذارید. پ.ن.۴: این متن رو چند جا دیدم به نام خودشون تو وبلاگشون گذاشته بودن.آخه چرا این کار رو می کنید؟!!! ![]()
+ نوشته شده در 87/06/04ساعت 1:7 توسط شیوا |