از رفتن می ترسم و از نرفتن بیشتر از رسیدن هراس دارم و از نرسیدن بیشتر می ترسم دلم با من قهر کند می ترسم این دل دیگر دل نشود می ترسم عشق برای همیشه برایم محال شود می ترسم...
دیشب وقتی دوباره گفتی :"خداحافظ کمی غمگین٬به یاد اون همه تردید" به یاد تردیدهای بی انتهایم و به یاد همه ی هراس های واقع گرایانه ام "دوباره"چند خط بالا مقابل چشمانم پدیدار گشت. با این حال چیزی بر زبان نیاوردم جز...خداحافظ همین حالا..
+ نوشته شده در 87/05/10ساعت 10:32 توسط شیوا |