گرفته ام٬خسته ام٬در مانده ام. شتابان به هر طرف می دوم و نمی دانم چه می خواهم. در پی کدامین نداشته ام که از خودم هم گریزانم. این دل خسته چرا این قدر وامانده است٬چرا؟ خورشید هم غم دارد انگار.سویش کم و کمتر می شود وآسمان از دوریش غرق خون می شود. خدایا چقدر بی تابم...! نوای اذان طنین انداز می شود. دلم می لرزد.چادر از سجاده بر می گشایم و قصد قرب تو را می کنم.نور قرآن چشمانم را نوازش می کند.مهربانم من با تو سخن می گویم و تو با من. من کتاب روشنت را می خوانم و تو می شنوی...می دانی. دلم٬روحم پرواز می کند تا اوج٬تا تو. مست دیدارت می شوم و تو می دانی٬از تو می خواهم و تو می توانی.صدایت می کنم و تو می شنوی.اشک هایم بی تاب می شوند و تو می بینی. خدایا به اشکهایم رحم می کنی ومن می مانم و یک دنیا!...نه!یک بی نهایت مهربانی... خدایا دوستت دارم٬می ستایمت.
+ نوشته شده در 87/02/23ساعت 18:54 توسط شیوا |