می دونم که یه روزی٬یه جایی باید از همه چیز دل کند و رفت.
می دونم که دیر یا زود باید دنیا رو با همه ی داشته ها و نداشته هاش گذاشت و رفت. اینکه چرا اینقدر بهش دل بستم نمی دونم٬اینکه چرا حاضر نیستم ذره ای از داشته هام رو ببخشم نمی دونم. خیلیها چشم به راهند و من...منی که می تونم...نمی دونم این چه حسیه که نمیذاره ببخشم. بارها و بارها شده که با برآمدن دست نیازی دلم به رحم اومده و خواستم که پا پیش بذارم...اما...اما...بازم این حس لعنتی نمی ذاره...خدایا...نمی ذاره...خدای من...ای عزیز همیشه با من...کمکم کن...بذار طعم شیرین بخشش رو مزمزه کنم.بذار ایمانم رو با تمام وجود فریاد بزنم...بذار نزدیکت باشم. ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/12ساعت توسط شیوا شوق |