خودش را آماده می کند. آماده ی آوای خوش دعای سحر.آماده ی صدای ناب گوهر. و اکنون موذن ندا می دهد:الله اکبـــــــــــر. پدر عینک را پشت جلد قرآن جا می گذارد... اذان...اقامه...اوج گرفتن تا آسمان و غرق شدن در دریای معبود. لحظه هایی که من را به من می رساند. آرامشی که روح را صیقل می دهدوجان خسته را می نوازد. کوله باری که عزم او را دارد از غم ستودنی و از شادی وصف ناشدنی. بهشت به استقبالمان آمده پس دستها را به عرش اجابت نزدیکتر کن که لحظه لحظه ی بهترین ایت و روز روز رسیدن و ماه ماه رمضان. ربنا سبد سبد گلدسته ها را کلباران می کند.باز لحظه ی شیرین افطار فرا می رسدو فرشته ها به میهمانی یار می روند.بشکن لب تشنگی ها را.انتظار را تازه تر کن.شوق پرواز را باور کن. اکنون وقت رویاهای تازه است.وقت شاباش ستاره هاست وهنگام راز در آغوش نیاز. باور کن لیله القدر را باور کن که در آن یک ات هزار شود و هزارت هزاران.شبی که در آن آیینه ی تقدیر الهی نگاشته میشود.شبی به وسعت عشق و به رنگ باران. صدای بال فرشتگان را می شنوی؟ باور کن شوق پرواز را باور کن. (شیواشوق) التماس دعا ![]()
رمضان غنچه کرده است.
ثانیه های شب آرام آرام می سوزند. سحر![]()
+ نوشته شده در جمعه 1385/07/07ساعت توسط شیوا شوق |