همیشه ازت خواستم٬همیشه
بدون اینکه به کسی بگم فقط از تو خواستم٬ همون چیزی رو که روزها در آرزوش بودم و شبها در رویاش. و حالا...حالا که با تموم لطف و کرمت بهم هدیه اش کردی از سویی عاشق ترم و از سویی دلهره دارم... دلهره دارم که آیا میتونم یا نمی تونم٬که آیا خوبه یا بده؟که آیا راه من همینه یا... خودت میدونی که بنده ی ناشکری نیستم یا حداقل می خوام که نباشم و میدونی چرا این حس رو دارم٬ میدونی که باید روی بعضی چیزا پا بگذارم و از خیلی چیزا چشم ببندم و می دونم که سخته٬نمیشه اگه تو نخوای٬اگه کمکم نکنی. فکر که میکنم می بینم مسیر را هر طوری انتخاب کنم فقط مهم اینه که به سوی تو باشه که اگه باشه ته ته اش هیچ فرقی نداره که چه راهی بوده. پس خدا کمکم کن تا ارزشهای زندگیم رو به قیمت کم ارزش ها از دست ندم. کمکم کن درست تصمیم بگیرم. کمکم کن زندگی کنم. خدا هوامو داری...؟!
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06ساعت توسط شیوا شوق |