روزی خواهم نوشت٬راز تمام روزها و شب هایی را که قلمم رنگ ننوشتن گرفت. روزی خواهم نگاشت٬رمز تمام لحظه هایی را که پر شد از طپش های بی امان سرنوشت. روزی جای این همه دلتنگی٬ برایت از بودن٬ از مهر٬ برایت از اعجاز خواهم نوشت. روزی که شاید خیلی دیر باشد و شاید خیلی زود. روزی که روز آمده باشد از پس شبهای بی فروغ. روزی که دل٬ داستان را چند برگی برده باشد به جلو. روزی که تو ... هیچ... بگذریم..
+ نوشته شده در 88/08/22ساعت 12:53 توسط شیوا |
دل می گفت بیایم. دل می خواست باشم. باشم در جوار حرمت٬ در گوشه امن ایوان طلایت. آنجاکه جان آرام می گیرد به یادت٬به نامت. اما .. گره بخت راه سفر را بست. من ماندم و بغض های پنهانی. من ماندم و دلی بی تاب مهمانی و فرشته ای قاصد که تو٬به من هدیه دادی تا واسطه باشد برایم و تو می دانی یا امام غریب سلام بر تو که آشناترینی پ.ن:نیلوفر نازنینم میخوام فرشته ی قاصد صدات کنم.نظرت چیه؟ پ.ن.۲:هیجان انگیزه که بعد از تقریبا دوماه در هشتمین روز از هشتمین ماه از هشتاد و هشتمین سال هجری شمسی و اونم در ساعت هشت و هشت دقیقه وبلاگت رو به روز کنی. پ.ن.۳:امروز آمار وبلاگ بهترین لحظه م از ۸۰۰۰ خواهد گذشت. پ.ن.۴:وای اگر باران هم ببارد امروز...بی گمان عاشق می شوم. .......................................... ۸روز بعد نوشت: خواب این سفر از من/راه ناکجا از تو
+ نوشته شده در 88/08/08ساعت 8:8 توسط شیوا |