بیچاره دلم٬ هنوز خاطره ی تو را مرور می کند. هنوز نامه هایت را صفحه به صفحه و خط به خط از بر می خواند و فریاد برمی آورد: "فراموش شدنی نیستی عزیز من.." بیچاره دلم خبر ندارد که عزیزش خیلی وقت است که فراموشش کرده است. پ.ن :نثر بالا نوشته ی دل من نیست٬دلنوشته ی دوستی است به دست من.دوستی که عزیزش می خواهد هجران را به تمام معنا برایش تداعی می کند.
+ نوشته شده در 87/11/25ساعت 13:0 توسط شیوا |
حالا که از رفتن ناگزیری.. حالا که برای رفتن٬ دوباره٬ عقربه های ساعت را بهانه می کنی.. حالا که بر رفتن اینهمه اصرار داری...باشد...برو.. اما یادت باشد که من اینجا چشم به راه تو خواهم ماند و برای دوباره آمدنت تمام جاده ها را از غبارخستگی پاک خواهم کرد. من...برای دوباره دیدنت٬هوا را از اکسیژن ناب محبت پر خواهم کرد وچشم انتظار آن زمان خواهم ماند که شاید باری دیگر٬در کنار هم زندگی را عمیقا نفس بکشیم.
+ نوشته شده در 87/11/02ساعت 22:44 توسط شیوا |