سهم من از اسرار بیکرانه ی عالم تنها پرتو کورسویی بود برای بیشتر دانستن سهم من از حقیقتی که پنهان نمی ماند٬شناخت شاه راهی بود برای زیباتر زیستن سهم من از زمانی که عبور می کرد و نمی ماند یافتن زمانه ای بود در امتداد از خودگذشتن زمانه ای برای همه ی زمان ها٬ زمانه ای که به یادگار گذاشت حماسه ی تو را برای تا همیشه...اندیشیدن
+ نوشته شده در 87/10/16ساعت 21:40 توسط شیوا |
این روزهای آبی بی تکرار که برای رسیدن به شب بی قرار می شوند و این روزگاران عمر که لحظه به لحظه دیرتر می شوند٬ کم کم مرا وادار می کنند به باور اینکه با هر آمدن رفتنی هست و با هر رفتن پایانی٬ وادارم می کنند به باور اینکه برای هر آغاز سلامی تقدیر می شود و برای آخر هر سلام٬خداحافظی.پس به حرمت همه ی باورها و تقدیرهای نیامده...خداحافظ پ.ن: انوشه از سرزمینی می نویسد نه چندان دور
+ نوشته شده در 87/10/06ساعت 14:58 توسط شیوا |