باور کردنی نیست اما عصر هنگام خبری شنیدم بس تاسف بار. خبری از یک همسایه خبری از یک پدربزرگ طناز مهربان ظهر که از مقابل خانه اش گذشتم خبری نبود . عصر اما انگار... انگار صدای زنگ تلفن از رفتنی خبر می داد. رفتن او رفتن هنرمندی بی تکرار: رضا ارحام صدر استاد طنز ایران برای من ولی همان همسایه ی مهربان. باور کردنی نیست اما یادش تا همیشه جاویدان راستی ای آذر...ای آذر ماه نامهربان حواست هست تا به حال چند هنرمند واقعی را از ما گرفته ای؟! ۸۷/۹/۲۴
+ نوشته شده در 87/09/25ساعت 13:15 توسط شیوا
شاید شبی از شبها٬شبی که باران امان از دل آسمان بریده باشد٬ شبی که مهتاب هم از این همه تنهاییم رخ بر کشیده باشد٬ بیایی... شاید بیایی و ببینی٬ببینی نه مرا...ببینی اشک را٬باران را٬ تپش ستاره های پشت ابر را... اگر می دانستی که در فراقت٬چه بارانها بارید به خاطر دل من آسمان چه رعد ها سر داد به فریاد من٬ و چه نورها به تاریکی تبدیل شد از سکوت من٬اینقدر تنهایم نمی گذاشتی. من منتظرم...سالهاست منتظرم.
+ نوشته شده در 87/09/08ساعت 7:52 توسط شیوا |