گرفته ام٬خسته ام٬در مانده ام. شتابان به هر طرف می دوم و نمی دانم چه می خواهم. در پی کدامین نداشته ام که از خودم هم گریزانم. این دل خسته چرا این قدر وامانده است٬چرا؟ خورشید هم غم دارد انگار.سویش کم و کمتر می شود وآسمان از دوریش غرق خون می شود. خدایا چقدر بی تابم...! نوای اذان طنین انداز می شود. دلم می لرزد.چادر از سجاده بر می گشایم و قصد قرب تو را می کنم.نور قرآن چشمانم را نوازش می کند.مهربانم من با تو سخن می گویم و تو با من. من کتاب روشنت را می خوانم و تو می شنوی...می دانی. دلم٬روحم پرواز می کند تا اوج٬تا تو. مست دیدارت می شوم و تو می دانی٬از تو می خواهم و تو می توانی.صدایت می کنم و تو می شنوی.اشک هایم بی تاب می شوند و تو می بینی. خدایا به اشکهایم رحم می کنی ومن می مانم و یک دنیا!...نه!یک بی نهایت مهربانی... خدایا دوستت دارم٬می ستایمت.
+ نوشته شده در 87/02/23ساعت 18:54 توسط شیوا |
امتحان داشتم٬آزمایشگاه اپتیک. سوالی را به علت اضطراب مفرط نتوانستم درست پاسخ دهم. استاد چند بار تکرار کرد:از تو انتظار دیگری داشتم. در حین نوشتن گزارش کار جواب سوال را دو بیتکی کردم٬نامش را مثنوی ناتمام نهاده تحویل استاد دادم.(البته قبل از تحویل دو بیت استاد محترم پاسخ سوال را فرمودند که مانند آواری بر سر ما(شیوا و دوستان)و مخصوصا من خراب گشت! بخوانید: پرتوی تیغه را سه بار طی می کرد پرتوی تیغه را یه بار طی می کرد تیغه ی جبران کننده جبران کن! کار ما را خواهشا آسان کن
هیچ گاه آن روز نحس زیبا را فراموش نخواهم کرد و هیچ گاه فراموش نخواهم کرد حرفهای دکتر را بعد از رفتن من. مجید گونه بودم آن روز انگار. قصه های مجید یادت هست؟ ![]()
٬
)
+ نوشته شده در 87/02/01ساعت 16:18 توسط شیوا |