گذشت...
امسال آموختم باز بیش از پار و اما دل را تنگ تر یافتم٬دلتنگ تر از نوای تار. گذشت سالی و بر بلندای آموخته هایم سخنی(صرب المثلی)خورشید وار به نمایش در آمد: "برای کسی بمیر که برایت تب کند" برای خیلی ها مردم امسال٬برای خیلی کس ها٬خیلی چیزها٬ اما دریغ از لحظه ای تب که نه...تنها لبخندی از روی محبت. رودست خوردم امسال از آنها...از او...از شما...از تو(البته نه تو!) به همه چیز شک کردم به محبت...به عشق...به دوستی... و با قرار بیشتر ایمان آوردم به خدا...به مادر...به پدر...همین...فقط همین و دیگر هیچ. من شنیدم از کسی می گفت:عزیز همیشه رو باش٬اما رو نکرد هیچ گاه این رو بودن را و کسی که می گفت:خود را جای دیگران بگذار٬اما انگار جای دیگران رفتن برایش ننگ می نمود و اتفاقی که می رفت تا به حقیقت برسد اما او...شاید او نگذاشت. و ... باز هم بگویم...خسته نمی شوی... گفنم که فقط خدا...فقط پدر...فقط مادر...همین و ..تمام! پ.ن :همه ی رنجیدگی من از یک تهیه کننده ی کارنابلده
+ نوشته شده در 86/12/28ساعت 21:39 توسط شیوا |
پدر٬هیچ

+ نوشته شده در 86/12/25ساعت 10:48 توسط شیوا |
درخت

+ نوشته شده در 86/12/15ساعت 21:31 توسط شیوا |
می دونم
![]()
+ نوشته شده در 86/12/12ساعت 22:3 توسط شیوا |