ابتدا ازتون میخوام که اگرقسمت اول داستان رو نخوندید پست قبلی رو مطالعه کنید.
ادامه ی داستان: چند قدم جلوتر در حالی که صدای هق هق دختر را می شنید تپش قلبش تندتر شد وندایی شنید که برگرد.پیرمرد ایستاد دخترک را دید که دور می شد.فکر کرد خیالاتی شده.اعتنا نکرد و به راهش ادامه داد. دوباره صدایی در گئشش طنین انداز شد:برگرد... قدمهایش را تندتر کرد وخودش را به دخترک رسانید. -بگو.چی می خواستی بگی؟ دخترک درحالی که بغض کرده بود نگاهی کردو گفت :هیچی . وپیرمرد را تنها گذاشت.پیرمرد دوباره به سویش رفت ودستان کوچکش را در دست گرفت. -عزیزممنو ببخش دخترکم.بگو عزیز دلم. دخترک خودش را در بغل پیرمرد انداخت وشروع کرد به گریه کردن.پیرمرد اشکهایش را پاک کرد. -اسمت چیه عزیزم؟ -نازنین٬آقا...آقا من هیچ کسوندارم به غیراز یه خواهرو یه مادر مریض. -پدرت کجاست؟ -بابام چندماهه رفته پیش خدا. ومادرت؟ -مامانمم مریضه.قلبش ناراحته.از بعدازرفتن بابام حالش خیلی بدتر شده.از وقتی که بابام رفت انگار دنیا هم واسمون تموم شد.نیلوفر میگه تا بابا بود پشت و پناه داشتیم.اگه چیزی می خواستیم به اون می گفتیم ولی از وقتی رفته حتی یک شبم راحت نخوابیدیم. -نیلوفر کیه؟ -خواهرمه. -خواهرت الان کجاست؟ -:بیمارستانه.مامانم چندروزه که حالش خیلی بدشده.اگه تافردا برای بیمارستان پول نبریم دیگه نمی ذلرن اونجا بمونه.خواهرم میگه مامان اگه بیاد خونه دیگه...دیگه.... گریه امانش نداد.پیرمرد سعی کرد دختر را آرام کند. ولی دختر فقط گریه می کرد و می گفت:مامانم...مامانم ٬من نمی خوام مامانم... پیرمرد دختر را در بغل گرفت.کمی که آرام گرفت -می تونی منو ببری بیمارستانی که مادرت اونجا بستریه؟ -بله.همون بیمارستانیه که اون طرف خیابونه. پیرمرد دست دختر را گرفت وباهم به بیمارستان رفتند. -مامانم رو بردن ccuتا موقع عملش. -خواهرت کدومه دخترم؟ دخترک با نگاهی معصومانه پیرمرد را نگاه کرد. -آقا...من...من مزاحم شما شدم.اگه خواهرم بفهمه چی کار کردم کلی دعوام می کنه. -نه نازنینم.اسم مادرت چیه؟ -فریده٬فریده رضوانی.برا چی؟ -هیچی عزیزم.زود برو پیش خواهرت. -پس شما؟ -برو دخترکم٬من باید برم. -آقا...چرا؟کجا می روید؟ -برو عزیزم.برو پیش خواهرت.خداحافظ. دخترک رفت.پیرمرد دورتر ایستاد.نازنین به خواهرش رسید. نیلوفر(باعصبانیت):کجا بودی نازنین. تمام بیمارستان رو زیرو رو کردم.مگه بهت نگفتم جایی نرو .کجا رفته بودی این همه وقت؟چرا فکر منو نمی کنی؟مگه من چقدر تحمل دارم! پرستار:خانوم آرومتر.خدا راشکر که پیدا شد.ولی اینجا بیمارستانه٬آرومتر. پیرمرد با دیدن دختری که ده-دوازده سال بیشتر نداشت وباید این همه رنج را تحمل می کرد اشک در چشمانش جمع شد. از بیمارستان بیرون آمد.در راه مغازه دائما در فکر بود.نوایی که می گفت برگرد...دو دختر یتیم...و مادری بیمار... تاظهر این افکار با او همرااه بود.دلش می خواست به آنها کمک کندولی چگونه؟تنها پس اندازی که داشت مقداری بود که برای خرید ماشین کنار گذاشته بود...اما پسرش... صدای اذان طنین انداز شد.طبق معمول کرکره را پایین کشیدوراهی مسجد شدو نماز را به جا آورد. بعد از نماز اشک امانش نداد.خدایا کمکم کن.چه کنم؟پسرم را خیلی منتظرگذاشته ام.چگونه می توانم...خدایا خودت کمکم کن! بعدازظهر ها وحید هم به مغازه می آمد.پدر گرفته بود.دائم با خودش کلنجار می رفت. بالاخره پیرمرد تصمیم گرفت موضوع را با وحید در میان بگذارد.در عین ناباوری وحید بیش از پدر اشتیاق نشان داد و خوابی را که دیشب دیده بود برای پدر تعریف کرد. -خواب دیدم آقاجون با یه چهره ی نورانیبه طرفم میومد.جوون شده بود خیلی.اومد و دستی روی سرم کشید و گفت:پسرم اینقدر پدرت رو تحت فشار نذار.سعی کن کاری نکنی که برنجه که خداوند در قرآن می فرماید:((حتی یک اف هم نباید به پدرو مادر گفت)) وحیددیگر طاقت نیاورد.اشک از چشمانش سرازیر شد.از جا بلند شد و دست پدر را بوسید. -بابا منو ببخش٬معذرت می خوام.خیلی دوستت دارم. پدر هم در حالی که نمنم اشک صورتش را تر کرده بود گفت:عزیز دلم٬من هم دوستت دارم. پدر بدون معطلی به بیمارستان رفت.یک راست به طرف پذیرش رفت و وجه مورد نیاز برای عمل را به نام فریده رضوانی پرداخت و قول گرفت که عمل تا فردا انجام شود. سری هم به صندلیهای انتظار مقابل ccu زد.نیلوفر را دید که نازنین رادر بغل گرفته بود و نمنم می گریست.همان موقع پرستار به نیلوفر خبرداد که مادرش فردا عمل خواهد شد.هرچه قدر نیلوفر اصرار کردکه:پس هزینه اش چی میشه؟ شما که گفته بودید اول پول بعد عمل!پرستار (طبق خواسته ی پیرمرد)جوابی نداد. آن روز عصر پیرمرد حال خوشی داشت و وحید را نیز با خود همراه میکرد.آن شب دخترو داماد و دیگر پسرو عروسش راهم دعوت کرد و خانواده در کنار هم شب خوبی راسپری کردند. ساعت یک نیمه شب بود.میهمانها رفته بودند.پیرمرد مثل هر شب نماز شب را در ایوان خواند.در آن آرامش شب و آن حال وهوای معنوی چشمانش را بست. صدای چشمه ای را می شنیدو باغی که روبرویش بود.لباس حریر سبز رنگی به تن داشت و دستبندی از نقره بر دستش.بر روی تختی شاهانه تکیه زد.همه جا روشن بود و تازه.نه آفتابی آزارش می داد و نه سرمای زمهریری. دورتر چشمه ای دیگر و حوریانی که با جامهای سیمین به سویش می آمدند.یکی پر شده از چشمه ای که آن را سلسبیل می نامیدند . دیگری مملو از شرابی پاک و گوارا و آن دیگری پر شده از چشمه ی تسنیم.جرعه ای از آن را نوشید.شوقی دلش را پرواز می داد. ندایی شنید:((این بهشت بدین نعمت و عظمت پاداش اعمال شماست!سعی واشتیاقتان مشکور و مقبول است)) صبح وحید هر چه قدر پدر را صدا کرد صدایی نشنید.پدر بیدار شده بود. بربهشتی که پس از برزخ انتظارش را می کشید دیده گشاده بود. پدر مستانه وهشیار به سوی رضای پروردگار پر کشیده بود. (الهام گرفته از سوره ی مبارکه ی دهر) **شیوا شوق**
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/12ساعت توسط شیوا شوق |