پیرمرد صبح زود از خواب برخواست. امروز می خواست هر طور شده خواسته ی تنها پسرش را برآورده
کند. دوسالی بود که وحید گواهینامه گرفته بود و از آن موقع هر روز حرفش این شده بود که چرا من نباید مانند بقیه ی هم کلاسیهایم با ماشین به دانشگاه بروم. هرچه قدر پدر شرایط مالیشان را برای او توضیح می داد پسر راضی نمی شد که نمی شد. بالاخره پیرمرد در طول این دو سال به هر دری زد و مقداری پول پس انداز کرد.تا دیروز که برای عقد قراردادوخرید خودرو به نمایشگاه رفتند. تمام قراردادها و امضاها انجام شدو نوبت به امضای پدر رسیدکه یکدفعه دو نفر پلیس وارد نمایشگاه شدندو با بررسی معلوم شد که خودرویی که در حال خرید آن بودند دزدی بوده و صاحب نمایشگاه آدم درستی نیست. قرارداد فسق شد.پلیس صاحب نمایشگاه را دستگیر کردو پیرمرد خوشحال از اینکه خطر از کنار گوششان عبورکرده و وحید غرغرکنان و ناراحت از اینکه به خواسته اش نرسیده بازگشتند. ماجرا تا شب ادامه داشت و از وحید بداخلاقی و بی منطقی و ناسپاسی و از پدر که:عزیزم فردا به یک نمایشگاه دیگه می سپاریم. تقصیر من که نبوده٬خدارا شکر کن که پلیس به موقع رسید. فردا صبح پیرمرد قبل از رفتن به مغازه ی نجاریش با پرس و جو از دوستان و همسایه ها به نمایشگاه دیگری سپرد که اگر خودرویی که با شرایطش متناسب باشد پیدا شد با او تماس بگیرند. از نمایشگاه بیرون آمد و به راه افتاد.چندمتری به مغازه نمانده بود که دخترک چهار!پنج ساله ای را دید که دوان دوان به طرفش می آمد.گفت:آقا...آقا تورو خدا یه لحظه به حرفام گوش کنید. من و خواهرم دنبال کاریم.تورو خدا هر کاری داشته باشید حاضریم انجام بدیم.آقا...توروخدا. پیرمرد که فکرش درگیر اتفاق دیروز و حرفهای پسرش بود بی اعتنا گفت:دختر جون کار دارم.برو بذار به کارم برسم٬گرفتارم. دختر دوباره التماس کرد:آقا تورو خدا. -: ولم کن بچه جون.برو دیگه. ادامه دارد... تیزر تصویری جشنواره بزرگ قرآنی تسنیم
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت توسط شیوا شوق |