باز هم جمعه ای دیگر باز هم غروبی بی پرواز باز هم آشنایی قریب باز هم غریبی از آشنا سرخی چشمان افق سوخته از اشک سکوت پر شده از صدای پوپک خورشید در تردید رفتن یا نرفتن دریا در تلاطم ساحل ماه دل گرفته از هلال آسمان مه گرفته از محال دل نسیم لرزان از فراق فراق طوفنده تر از اشتیاق اشتیاق شورانگیزتر از الوان آفاق همه ی گلواژه ها تو را فریاد می زنند
غروب هر جمعه با خود زمزمه می کنم:
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای پیدای پنهان من بیا...![]()
شیوا شوق![]()

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/03ساعت توسط شیوا شوق |