هر ساله در دانشگاه اصفهان درسالروز بزرگداشت حکیم ابولقاسم فردوسی شب شعری برگزار میشود.
این شب شعر امسال هم با حضور شاعران برجسته ی کشور آقایان سعید بیابانکی و نادر بختیاری وهمچنین چندی از شاعران برجسته ی استان اصفهان برگزار شد. به همین مناسبت این پست را با اشعاری از این شاعران زینت میدهم. ابتدا: شعری از سعید بیابانکی لنگ انداخت پیش پاهایم مردگرمابه دار کیسه به دست برد از پله ها مرا پایین در حمام را به رویم بست صبح جمعه چقدر می چسبید سیرت و صورتی صفا دادن مثل ماهی در آمدن از تنگ توی حوض بلور افتادن شوخ خشمانه گفت شوخ از من کن دگر باره مرد حمامی روی دیوار مات من شده بود شاه با چشمهای بادامی پولک چشمهایش می چرخید توی آیینه های زنگاری سقف آیینه ها ی حمام باغ بادام بود انگاری تیغ برداشت تا صفا بدهد صورتم را که گرد غربت داشت تیغ لغزید و مرد حمامی گل سرخی به گونه هایم کاشت در میان بخارها می شد از لب زخمی انار نوشت یا که آرام رفت و بردیوار شعر سرخی به یادگار نوشت آن طرف در میان کاشی ها شاه با چشمهای تلخ تکفیر این طرف در میان آیینه ها سایه ی زخمی امیر کبیر وترانه ای از نادر بختیاری که تنظیمات اولیه اش برای خوانده شدن توسط یکی از خواننگان صورت گرفته است ودر آینده خواهیم شنید.باصدای چه کسی؟فعلا چزو اسرار نهان است. سرمو گوش تا گوش ببر با عشق جیگرمو در آر بخور با عشق رژخونی بزن بگو که چیه فرق سیمان با دل با عشق یک کلیسا بساز تو ذهن خودت قرون وسطا رو مجسم کن بعد پشت یه بلدیزر بشین من و عشق منو ازش کم کن دل من از اتاق گرفت سحری جوخه ای شلیکی کو؟ گیوتین قفل کرد رو گردن من صندلی الکتریکی کو؟ ادامه داره ولی بقیه اش رو به دلایل امنیتی نمی نویسم. در آخر چون دلم نمیاد یه پست رو بدون نوشته های خودم ببندم یه متن خیلی کوتاه(برای جلوگیری از طولانی شدن پست)تقدیم میکنم: دوباره عاشق می شوم من با هر کلامت دوبا ره عاشق می شوم من با روشنایی وجودت پروانه می شوم تو با هر نگاهت به دنبال گمشده ات هستی تو با اشکهایت مرا صدا می زنی و... ومن دوباره عاشق می شوم **شیوا شوق** شاد باشید ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
+ نوشته شده در 86/02/26ساعت 16:11 توسط شیوا |
باز هم جمعه ای دیگر باز هم غروبی بی پرواز باز هم آشنایی قریب باز هم غریبی از آشنا سرخی چشمان افق سوخته از اشک سکوت پر شده از صدای پوپک خورشید در تردید رفتن یا نرفتن دریا در تلاطم ساحل ماه دل گرفته از هلال آسمان مه گرفته از محال دل نسیم لرزان از فراق فراق طوفنده تر از اشتیاق اشتیاق شورانگیزتر از الوان آفاق همه ی گلواژه ها تو را فریاد می زنند
غروب هر جمعه با خود زمزمه می کنم:
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای پیدای پنهان من بیا...![]()
شیوا شوق![]()

+ نوشته شده در 86/02/03ساعت 20:48 توسط شیوا |