ستاره بر قامت درخت چشمک زد.برگها از شرم سرخ و زرد می شدند و درخت بر خود می لرزید. نسیم وزان ابر را از آن سوی آسمان با خود آورد.ابر از اوج وقتی نمایش ستاره و درخت را دید دلش تاب نیاورد و نم نم گریست. آری برگ ریزان آغاز شده بود. به کدامین گناه؟به کدامین جرم؟برگ ها بر صورتم می زدند. به خود آمدم.صدایی در گوشم زمزمه می کرد:برگ ها هنگامی میریزند که احساس می کنند طلا شده اند. شیوا شوق (ستاره) از همه ی کسانی که لطف می کنند نظر می دهند تشکر می کنم.
تابستان بر دستان پاییز بوسه زد و رفت. گرمی کوچه های بازی در خنکای نسیم گم می شد.
![]()
+ نوشته شده در 85/08/19ساعت 14:19 توسط شیوا |